چادر طوبی : روایت زندگی همسر شهید فرجالله زمزم، نویسنده رحیمه ملازاده؛ مصاحبه و تحقیق فهیمه طاهری؛ [ ویراستار] فرزانه جعفری
گزیده ای از کتاب چادر طوبی
بهمن ماه با هم زمان شدنِ بهارِ انقلاب، که سردی هوای زمستان را پنهان کرده بود و نمیگذاشت ابراز وجود کند؛ مردم با شعف و شادی بهار را زودتر از موعد کنار خود حس میکردند.
احساس خوشایندی داشتم، شکوفه های زندگی من هم داشتند پهلو به پهلوی بهار میشکفتند. لباسی که تنم بود با آستینهای کِلوش، سعی داشت دخترانه و لطیف جلوه ام دهد. اما خشکی و ترک های دستم چیز دیگری میگفت.
هنوز هوا روشن بود که مهمانها یالله گویان وارد شدند. هر کدام از اعضای خانواده اش که وارد اتاق میشدند، بعد از آن انتظار دیدن فرجالله را میکشیدم. شاید با دیدنش انگیزه پیدا کنم برای ادامه، برای خواستن و تا اخر ایستادن. انگیزه ای میخواستم تا بله را بگویم. ده نفر از خانواده و آشنایانش وارد اتاق شدند. خبری از فرجالله نبود.
پدر با تعجب گفت: آقا داماد نیومدن؟
سلطان خانم گفت:عرض کردم خدمتتون تو مس سرچشمه کار میکرد. مهندس های شرکتشون تمام خارجی بودند. شرکت تعطیل شده، بچم برای کار کرمان رفته. دختر را باید می پسندید که پسندیده. مهریه را تعیین می کنیم و قرار و مدارها را می گذاریم؛ تا روز عقد.
همه بدون کوچکترین دلخوری از نبود عضو اصلی این مراسم، به گفت و گو و خوش و بش کردنشان پرداختند. این من بودم که نمیدانستم این مراسم بدون فرجالله، اسمش را چه میشود گذاشت!
سلطان خانم رو کرد به بابا لبخند زد و گفت: فرجالله فقط سفارش کرد که مهریه را طوری تعیین کنید که بتونه بپردازه.





دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.