کتاب نخل، زندگینامه و مجموعه خاطرات شهید حسین مرادی به قلم اختر بیجاد.
برای خرید نسخه چاپی با ما تماس بگیرید
گزیده ای از کتاب نخل
او در سال 1388ش بيشتر وقتش را در سيستانوبلوچستان سپري ميکرد. هميشه از فقر آن منطقه ناراحت بود و برايم ميگفت: « بايد خدا رو شاکر باشيم که بچّههامون راحت و آسوده و با امکانات کافي دارن درس ميخونن، امّا بچّههاي محروم سيستان، از کمترين امکانات ممکن برخوردارن و کلاس درسي هم ندارن .»
هدف همسرم خدمت به اين قشر محروم بود و بس… .
با بزرگتر شدن بچّهها، مسئوليّت نگهداري و مراقبت از آن ها به مراتب سختتر از پیش شده بود؛ براي همين گاهي معترضانه از حسين ميخواستم تا بازنشست شود. يک روز در حالي که خواهش و تمنّا در نگاهم موج ميزد با بغضي خفه در گلو گلايهمند گفتم: «حسين، ديگه بسه خدمت در سپاه، بيا و بازنشست شو»!
او متحيّر نگاهم کرد و گفت: «شما که سالي رو صبر کردين، ماهي رو هم صبر کنين. وضعيت من تا 8 آبان 1388ش معلوم مي شه».
سپس دستي به لباس نظامياش کشيد و گفت: «بالاخره اين لباس مقدّس از تن من بيرون ميآد. به خودم قول دادم که هرگز اين لباس رو تا رسيدن به هدف و مقصد؛ از تنم بيرون نيارم. تا اين تاريخي که بهت گفتم وضعيتم مشخّص ميشه و اين لباس از تنم بيرون ميآد.»
با اين حرف او ته دلم خالي شد و به يکباره لرزيد. ديگر چيزي نگفتم و سکوت بين ما حکمفرما شد.»





دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.