کتاب راز کوچه بن بست. خاطراتی ازشهید حاج اصغر دهقان به روایت همسرش. به قلم نجمه خواجه. محقق فهیمه طاهری.
گزیده ای از کتاب
…هر چند گونه هایم خیس بود ولی ناله و فغان نمی کردم فقط بین جمعیت راه می رفتم به کنار خواهرهای اصغر رفتم گریه امانشان را بریده بود و داشتند از حال می رفتند. آمدم حرفی بزنم که بی بی جان از راه رسید جمعیت به او چشم دوخته بود. او محکم قدم بر می داشت؛ با قامت ،راست وسط سالن ایستاد و بدون هیچ کلامی و سلامی دستهایش را به سمت آسمان بلند کرد و گفت: الحمد الله امانتی که به من دادی به خوبی از من گرفتی، خدایا شکرت.





دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.