کتاب اولین ستاره شهر، زندگینامه شهید محمود یوسفیان
کتاب اولین ستاره شهر، زندگینامه شهید محمود یوسفیان، نویسنده زینب یزدانپناه.
مشخصات نشر:کرمان، کنگره شهدای استان کرمان،انتشارات شهید حاج قاسم سلیمانی
گزیده ای از کتاب
میدان خاکی فوتبال لبریز از جنب وجوش و هیاهوی بچّه های روستای روامهران بود.
محمّد با چهرۀ گُل انداخته وخیسِ عرق، از میانۀ میدان شوت کشیده ای به سینۀ توپ زد و به جواد پاس داد. او هم بعد از چند دریپل، از گوشۀ راست دروازۀ حریف، توپ را به سمت محمود شلیک کرد و داد زد: ((بگیرش محمود! گُلش کن)).
توپ، مقابل پای محمود به خاک نشست. همان لحظه صدای رسا و بلند حاج کریم از آن سوی میدان در گوشش پیچید:
«محمود…. محمود!».
همین که سرش را به سمت صدا برگرداند یکی ازبازیکنانِ حریف، تند و سریع توپ را از میان پایش ربود و با ضربه ای محکم، توپ را به خارج از زمین شوت کرد.
محمود تا به خود آمد کار از کار گذشته بود. به ناچار زمین بازی را رها کرد و به سمت حاج کریم دوید و پرسید: با من کاری دارید؟
– تا غروب آفتاب چیزی نمونده، بازیت که تموم شد عجله کن! باید به صحرا بریم.
حرفش که تمام شد برگشت سمت خانه.
محمود سر بلند کرد؛ نگاهی به آسمان انداخت. وقت زیادی نبود اگر تا پایان بازی می ماند؛ پدر، تنها به صحرا می رفت. اندیشۀ این که او دستِ تنها علوفه ها را به خانه برگرداند، پنجه بر دلش میانداخت.
برگشت سمت میدان؛ چند نفر از بچّه ها دورش را گرفتند و شروع کردند به داد و بیداد: ((چرا موقعیّت به این خوبی رو هدر دادی؟؟؟؟ چه قدر زحمت کشیدیم تا توپ به دست تو رسید)).
محمّد رو به محمود که ساکت و آرام ایستاده بود؛ پی حرفش را گرفت:((محمود نیمه دوم حتمأ جبران می کنه مگه نه؟))
محمود با شرمندگی نگاهش کرد: ((الآن باید به صحرا برم)).
– زیاد طول نمی کشه زود تمومش می کنیم.
– آخه بابام منتظره باید هر چه زودتر برم.
یکی از بچه ها با طعنه و کنایه گفت: ((دیروزم که هنوز بازی رو شروع نکرده بودیم؛ تا مادرت صدات زد رفتی و دیگه برنگشتی)).
بعد با تمسخر ادامه داد: ((محمود از باباش می ترسه)).
محمود چند لحظه در سکوت معناداری نگاهش کرد. بعد با شتاب، زمین بازی را ترک کرد.





دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.