کتاب مثل سمیه. زندگی نامه و خاطرات زنان شهید استان کرمان. به قلم رحیمه ملازاده.
گزیده ای از کتاب
…نیم ساعت بعد از خدا حافظی صغری من و هم اتاقی ام برای راهپیمایی بیرون رفتیم انگار جنگ شده بود با چوب و سنگ به جان زائران افتاده بودند. صحنه های دل خراشی را میدیدم؛ پیرزنها و پیرمردها زیر دست و پاله شده بودند تمام نگاهم دنبال یافتن صغری بود.
صدای جیغ و داد زنها همه ی فضا را پر کرده بود.
بعد از هشت ساعت دنبال گشتن جنازه اش را کنار خیابان پیدا کردم پشت سرش ضربه خورده و به اندازه ی یک پرتقال بالا آمده بود گیره ی زیر چادرش آن قدر محکم بود که تاری از مویش بیرون نبود.
بغلش کردم و با حال زار جنازه اش را کنار آمبولانس رساندم.





دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.