کتاب تاول های ماندگار، خاطرات جانباز شیمیایی محمد طهماسبی به قلم افسر فاضلی شهربابکی.
برای خرید کتاب با ما تماس بگیرید
گزیده ای از کتاب تاول های ماندگار
تشییع جنازه خودم!
…
خودم را به مکانی که مینیبوسها میایستادند، رساندم؛ پس از یک ساعتی معطلی سوار مینیبوس رفسنجان شدم. مدتی بود خانوادهام را ندیده بودم. خیلی دلتنگ بودم. دلم میخواست هر چه زودتر برسم خانه.
در رفسنجان از مینیبوس که پیاده شدم، تصویری پشت شیشهی یک مغازه توجه مرا به خود جلب کرد. ایستاده بودم و هاج و واج نگاهش میکردم. اعلامیهی شهادت بود؛ شهادت خودم.
شوکه شدم. فکر میکردم دارم خواب میبینم. ساکم داشت از دستم میافتاد. نمیفهمیدم باید چهکار کنم. مات و مبهوت و بدون هدف در خیابان قدم میزدم. اصلاً حواسم به اطراف نبود. سرم سبک شد. صدای بوق ممتد یک ماشین مرا به خود آورد. دقیقاً وسط خیابان بودم. راننده پیاده و با من گلاویز شد و گفت: چطورته جوونک؟ چی زدی؟ چرا اینقدر گیج و منگی؟
گفتم: «خودمم نمیدونم چطورمه. فقط میدونم زندهام ولی پوستر شهادتم رو شیشهی اون مغازه است.»
– اسمت چیه؟
– محمد طهماسبی
– آره، اسمتو جزو شهدا اعلام کردن. واقعاً خودتی؟
– میبینی که خودمم.
– قد و قیافهت نمیخوره که رزمنده باشی.
– مگه به قد و قیافهست؟
– حالا کجا میخوای بری تا برسونمت؟
– میخوام برم راویز. ولی بذار پوستر شهادتم رو از اون مغازهدار بگیرم.
– برو بگیر، شهید زنده! صبر میکنم.
دویدم توی مغازه و پوستر را از او گرفتم. سوار ماشین شدم. به راننده گفتم: «اول منو برسون یه جایی که بتونم بیسیم بزنم.»
مرا به ژاندارمری رساند. با عجله خودم را رساندم داخل. نیروها داشتند نمازجماعت میخواندند. سیدعباس هُدایی، که درجهدار بود و در ژاندارمری کار میکرد، را شناختم. صبر کردم تا نمازش تمام شود. بعد ماجرا را برایش توضیح دادم. باورش نمیشد. رفت پیش فرماندهی پاسگاه، استوار حسن حسنشاهی، و جریان را گفت. به پاسگاه راویز بیسیم زدند و زنده بودنم را اطلاع دادند.
به هر زحمت و سختی بود به راویز رسیدم و …





دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.