کتاب پای پیاده، سفرنامه پیادهروی اربعین سال ۱۳۹۸ به قلم محمد حسينخاني 168صفحه مصور (رنگي).
گزیده ای از کتاب پای پیاده
البته در کشور خودمان یک فرهنگ غلطی از چندسال قبل رایج شده است. دلبندان کوچک خود را به بهانۀ سروصدا، شلوغی و ایجاد مزاحمت برای استماع صحبتهای واعظ و مداح، از جلسات عزای حسینی محروم می کنیم. در اطاق کودک، کنار مسجد، بچهها را سرگرم بازی میکنند. کاتب این سطور اعتراف میکند که هرچه دارد از همان قصههای کودکانۀ مادرش است.
مادرم، امام حسینی بود. در دهۀ اوّل محرّم به مناسبتهای مختلف، در تاریکی شب در تراس جلوی منزل، من و برادرانم را در آغوش میگرفت و برایمان قصۀ عاشورا و مصائب اهلبیت ع را تعریف میکرد و مثل رود اشک میریخت. ما هم حس میگرفتیم و چشمانمان بارانی میشد؛ البته آن زمان، گریۀ ما بیشتر به دلیل دلسوزی برای مادرمان بود تا برای اصل قضیه.
حضور کودکان و نوجوانان عراقی درپذیرایی زائران پر رنگ است. آنها در اوج گرما پارچ به دست، با دستهای کوچک خود بین زائران آب توزیع میکنند. ورقهای دستمال کاغذی را برای پاککردن عرق زائران هدیه میکنند. با عطر تند عراقی، بدنها را خوشبو میکنند و در حد توان، همپای پدرانشان در موکبها خدمتگزار هستند. اینها نمونۀ بزرگتر همین نوزادانِ کالسکهسوار و بچههایِ کوچولوی عراقی هستند که همراه مادرانشان طی مسیر میکنند. آنها حبّالحسین (علیه السلام) و خدمت به زوّار ابیعبدالله را از گهواره تعلیم میبینند و قرار است در آینده افتخار خدمت به زوّار را هرچه بهتر از پیش بر دوش بکشند.
نزدیک عمود 147 از فاصلۀ چندصد متری، چشمم به عکس بزرگی از سردار سرلشکر پاسدار، حاج قاسم سلیمانی، ذوالفقار علی و اسطورۀ سیوپنج سال اخیر حیاتم میافتد. زادگاهم سه چهار کیلومتر با روستای قناتملک که زادگاه اوست، فاصله دارد. با مشاهدۀ عکس سردار، ناخوداگاه یاد شهرستان رابر و خانۀ روستایی پدر مرحومش حاجحسن میافتم. فاتحهای نثار میکنم و خاطرات دور برایم زنده میشود. به سیسال پیش برمیگردم؛ فقط به عشق حاجقاسم …




دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.