کتاب ایستاده بر اوج
ایستاده بر اوج، روایتی از زندگی شهید والامقام و جوان دفاع مقدس ایرج بلندنظر، به قلم شهین تاجالدینی. شهیدی از دیار کریمان و شهر زیبای جیرفت.
گزیده ای از کتاب
نگرانی و بی قراری ایرج، همچنان ادامه داشت تا اواسط زمستان سال 62 که به کلاس دوم دبیرستان رفت. مجدداً رفت به کرمان تا شاید اعزامش کنند. باز هم از همان پادگان امام حسین علیهالسلام برش گرداندند. برای بار سوم هم که رفت، باز هم اعزامش نکردند و برگشت.
خیلی غصّه می خورد و سعی زیادی بر رفتن داشت. من متوجه بودم. رفتم به سپاه جیرفت که آنروزها، آقای کرامت نوزایی، مسئول بسیج و اعزام نیروها بود. گفتم،:«آقای نوزایی! اگه امکان داره و راهی هست، این بچّه ی ما را هم اعزام کن!. به خدا از بس که با این ماشینای سواری و بین راهی، میره کرمان و برمیگرده، ترسم از این است که خدای ناکرده به جبهه نرسه و تواین جاده ها اتفاقی براش بیفته.اونوقته که تا عمر دارم خودم را نمی بخشم.»
گفت:« عجب! بعضی مادرا میان و با ما دعوا میکنن که چرا بچّهی ما را فرستادین؟ شما میگید بچّهی ما را بفرست؟!»
من خودم ساک ایرج را بستم و پدرش را هم برای رفتن ایرج،راضی کردم. به هر حال از اینجا به صورت قاچاق، زیر صندلیها مخفی شده بودند و رفتند کرمان، ولی در کرمان مجدداً با اعزامشان مخالفت میشود. یک بار از ماشین پیادهشان میکنند، ولی هر دو تا بچّههای زرنگ و چابکی بودند. باز هم رفته بودند زیر صندلیهای ماشین و خودشان را به اهواز رسانده بودند.
(شهید) فاریابی وآقای نظری هم از جیرفت میرفتند که ازکرمان با همان گروه اعزام شوند. من یک جلد قرآن به فاریابی دادم و یک جلد هم به نظری و سه جلد هم دادم و گفتیم:« اینا رو بده ایرج و اماندادی و دانشی.»
گفت: «چرا به خودشون ندادی؟»
گفتم:« اینا قاچاقی رفتن. نباید کسی متوجه بشه که داخل ماشینن!» ایشان هم قبول کرد و برد. به هر ترتیبی که بود، این بار اعزام شدند.




دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.