کتاب شیرها در بند نمی مانند روایتی داستانی از زندگی سردار شهید اکبر دهباشی به قلم طیبه مزینانی.
گزیده ای از کتاب شیرها در بند نمی مانند
شیرزاد میگوید: کار خوبی کردی. معلوم نیست ما چند صباح دیگر زنده باشیم. آنوقت خدا میداند چه کسی قرار است این روزههای قضا شده را برای ما ادا کند.
میثم، بادی به غبغب میاندازد و میگوید: من که دو پسر دارم که بعد از من، به جایم هم روزه میگیرند، هم نماز میخوانند، هم خیرات میدهند!
ملّا محمد میخندد و میگوید: کو تا آن پسربچهها بزرگ شوند!
میثم ابرویی بالا میاندازد و میگوید: آنها بزرگ میشوند و به جای بابایشان نماز میخوانند و روزه میگیرند ملّا! به امید خدا بزرگ میشوند و عصای دست مادرشان میشوند!
شیرزاد میگوید: انشاءالله.
ملّا محمد میگوید: حرف تو که برای من یکی سند است اما دیگران میگفتند امکان ندارد به موقع به مقصد برسیم.
میثم از توی آینه جلوی ماشین نگاهی به چشمهای او میاندازد و میگوید: میرسیم حتماً!
شیرزاد با شانهاش ضربهای به شانة ملّا محمد میزند و میگوید: یک نگاه به کیلومترشمارش بینداز! بیانصاف توی این جادة دربوداغان کمتر از 140 نمیراند!
میثم بلندبلند میخندد و حاضرجوابی میکند: الآن هم بگویید بد نیست! میخواهم بعد از پاسگاه کُلهسنگی، هرچقدر میتوانم این لندرور قراضه را بتازانم تا به موقع به مقصد برسیم.
ملّا محمد نگاه خاصی به شیرزاد میکند و میگوید: اگر میتوانست توی پیچهای تنگ و باریک کُلهسنگی، اسبش را بیشتر از این بتازاند، میتازاند. پیچوخمها نمیگذارد وگرنه سوارکارمان سرِ نترسی دارد!
شیرزاد میگوید: نگو سوارکار، بگو شیر! این شیر سرِ نترسی دارد. آنطور که به گوش من رسیده، گرگهای بیابان برای به بند کشیدنش بدجور دندان تیز کردهاند.
میثم پوزخندی میزند و میگوید: شیر اگر شیر باشد، در بند هم که باشد با شجاعتش پوزة گرگها را به خاک میمالد.
ملّا محمد میگوید: حرف آقا شیرزاد صحیح است. گرگها برایت دندان تیز کردهاند میثم خان. غفلت کنی گلهای میریزند سرت و تکهتکهات میکنند.





دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.