کتاب به رنگ خدا. روایت زهرا سلطانزاده، همسر شهید عبدالمهدی مغفوری
کتاب به رنگ خدا، روایت زهرا سلطان زاده، همسر شهید عبدالمهدی مغفوری. نویسنده سیدهزهره علمدار ؛ مصاحبه و تحقیق فهیمه طاهریگوکی ؛ ویراستار فاطمه تویسرکانی راوری.
گزیده ای از کتاب
همهی خانوارهای محل عیالوار بودند و هرکه عیالش بیشتر بود، اسم و رسمی داشت و سری در سرها، گرچه امروزه هیچکدام از خانهها، آن شکل و شمایل را ندارد و مادرم سالهاست از آن خانه جابهجا شده و در خیابان شهید خلیلی سکنی دارد، امّا آن محلّه و آن خانه برای من یادآور روزهای خوش کودکی است. محلّهای که عرض کوچهاش به اندازهی رفتن مردم و چهارپایان و طولش شانزده خانه را پر میکرد و با هم در صفا و صمیمیّت زندگی میکردند. آن روزها فکر میکردم همهی دنیا همین تصویر نقّاشی شدهی زندگی در ذهن من است که هر روز دیدنش تکرار میشود.
پدرم را بابا صدا میزدم و مادرم را ننو. روزگار بچّگی من، روزگار مادرانی بود که دنیای بزرگشان دنیای کوچک ما را جهت میداد. مادرانی که صاحب معارف و علوم بسیاری بودند، داروی گیاهی تجویز میکردند و دستشان شفابخش بود. اگر شکم بچه شُل میشد، خاکشیر یخمالشده را به خوردش میدادند.
اگر قبض بود و یبوست داشت، خاکشیر را با آبجوش به حلقـش میریختند. سرما میخوردند، خاکشیر را دوددانه میکردند. اصلاً خاکشیر در دست و بالشان به عنوان یک داروی مهم میچرخید. کیسههای پر از گُل و گیاه کوهی، منظّم و مرتّب در طبقههای طاقچهای اتاق مادر، محلی برای رفع درد و درمان هر نوع بیماری بود که با چاشنی ذکر و آیاتی از قرآن کریم به دست هرکس به یاری در خانه را کوفته بود، میداد. مادرم معروف به خالهفاطمه سلطانزاده، حکیم و درمانگری بود که مردم به نَفَسش اعتقاد داشتند و کارش را میپسندیدند، چون شفاگرفتهی امام رضا علیه السلام بود.





دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.